سکرجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکرجه . [ س ُ رُ ج َ / ج ِ ] (اِ) امین الدوله گوید: نباتی است برگش شبیه به برگ مورد در وسط آن خاتمی شبیه به چشم و بحیی العالم شباهتی دارد گرم و خشک و جهت صلابت سپرز نافع و مسهل سودا است و مؤلف تذکره گوید حب السواک است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و اسکرجه [ سکرجه ] من مائه [ ماء بادروج ] تنفع من سوءالنفس . (ابن بیطار ج ١ ص ٧٦). رجوع به اسکرجه شود.
سکرجه . [ س ُ ک َرْ رَ ج َ ] (معرب، اِ) ظرفی است کوچک که در آن نان خورشها و چیزهای اندک از مشهیات و جوارشات و مانند آن کرده بر موائد نهند. فارسی است و قیل معرب سکوره و چون خوردن در آن از آداب مبتکرین است و اهل نعمت در آن خورند. قال لااکل فی سکرجه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). سکوره . ج، سکرجات . (مهذب الاسماء). ◄ واحد وزن . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سکرجه ٔ صغیر ؛ واحد وزن معادل سه اوقیه . (رساله ٔ مقداریه فرهنگ ایران به نقل از فرهنگ فارسی معین ). ♦ سکرجه ٔ کبیر ؛ واحد وزن معادل نه اوقیه و آن را صدقه نیز گویند. (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ سکرجه ٔ مطلقه ؛ واحد وزن معادل شش استار و چهاریک استار. (از فرهنگ فارسی معین ).