سکالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکالیدن . [ س ِ دَ ] (مص ) اندیشه و فکر کردن . (برهان ). مشاورة. (دهار) : باقصای جهان از فزع تیغش هر روز همی صلح سکالد دل هر جنگ سکالی . فرخی . ای فرخی ار نام نکو خواهی جستن گرد در او گرد و جز آن خدمت مسکال . فرخی . سکالید با ویژگان سرای همه تیغ و جوشن بزیر قبای . اسدی . سوی رزم ایرانیان باشتاب شبیخون سکالید و بگذشت از آب . اسدی . کاری که نه کار تست مسکال راهی که نه راه تست مسپر. ناصرخسرو. پس دیگر سال حرب دیگر سکالیدند. (قصص الانبیاء). شاعران کار و اندیشه شعر را بشب سکالند. (تفسیر ابوالفتوح ). و... کار سکالیدن باشد بشب و شبیخون را و غارت شب را تبیت خوانند برای آنکه بشب سکالیده باشد و حیاتی گفت کاری باشد که در خانه بسکالند. (تفسیر ابوالفتوح ). آنجا که فسانه ای سکالی از قدس خدانباش خالی . نظامی . با خود غزلی همی سکالید گه نوحه نمود و گاه نالید. نظامی .