سپیددست
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ) (ص مر.)<BR>۱- بخشنده، جوانمرد.<BR>۲- خجسته، خوش یُمن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ) (ص مر.) ۱- بخشنده، جوانمرد. ۲- خجسته، خوش یُمن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپیددست . [ س َ / س ِ پیدْ، دَ] (ص مرکب ) مرد سخی و صاحب همت . (برهان ) (آنندراج ).صاحب جود و سخا و بخشش و عطا. (مجموعه ٔ مترادفات ص ١١٣). ◄ در غیاث اللغات آمده است که در شرح خاقانی بمعنی دزد و خیانت پیشه نوشته شده . (غیاث ). ◄ آنکه بظاهر باتقوی نماید : شاهان عصر جز تو هستند ظلم پیشه اینجا سپیددستند وآنجا سیاه دفتر. خاقانی . دهر سپیددست سیه کاسه ای است صعب منگر بخوش زبانی این ترش میزبان . خاقانی . خون جگر دهم بجهان سپیددست تا ندْهد او بدست سیه عشوه دیگرش . مجیر بیلقانی . سیاهست بختم ز دست سپیدش وز این پیر ازرق وطا میگریزم . خاقانی .
سپیددست . [ س َ / س ِ پیدْ، دَ ] (اِخ ) کنایه از موسی علیه السلام . (برهان ) (انجمن آرا). موسی دم . (شرفنامه ).