سپیدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) (اِ.) درختی است از تیرة بیدها دارای گونههای مختلف، دو پایه و گلهایش کاملاً برهنه و بدون جام و کاسه و پرچم یا مادگی فقط برگک کوچکی در بغل دمگل خود دارد. بلندی آن تا بیست متر میرسد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) (اِ.) درختی است از تیره بیدها دارای گونههای مختلف، دو پایه و گلهایش کاملاً برهنه و بدون جام و کاسه و پرچم یا مادگی فقط برگک کوچکی در بغل دمگل خود دارد. بلندی آن تا بیست متر میرسد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپیدار. [ س َ / س ِ ] (اِ مرکب ) مخفف سفیدار [ کذا ] است و آن از جمله ٔ درختهای بی ثمر است و نوعی از بید باشد. (برهان ). درختی است معروف که بواسطه ٔ سپیدی چوبش آن را سپیددار گویند و سپیدار مخفف آن است و در پارسی معمول که چون دو حرف بواسطه ای بیکدیگر رسند یکی را محذوف نمایند. سپیدیو نیز از این گونه است یعنی دیو سپید، سپیدز نیز سپیددز بوده . (آنندراج ). اسفیدار، اسپیدار، اسپیددار، یکی از آن پنج درخت که بار ندارند. (شرفنامه ٔ منیری ).عیثام . (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ) : تا نَبُوَد بارِ سپیدار سیب تا نَبُوَد نار برِ نارون . فرخی . دلیران از نهیبش روز کوشش همی لرزید چون برگ سپیدار. فرخی . از مردم بداصل نخیزد هنر نیک کافور نخیزد ز درختان سپیدار. منوچهری . بادام به از بید و سپیدار ببار است هرچند فزون کرد سپیدار درازا. ناصرخسرو. اگر بار خرد داری وگر نی سپیداری، سپیداری، سپیدار. ناصرخسرو (دیوان، چ کتابخانه ٔ طهران ص ١٤٤). همه دیدار و هیچ فایده نه راست چون سایه ٔ سپیدارند. ناصرخسرو. از خجلت بالای تو در هر چمن و باغ افکنده سر سرو و سپیدار شکسته . ؟ سوزنی (دیوان، چ شاه حسینی ص ٣٣٣).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه