سپید کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپید کردن . [ س َ/ س ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پوست تنک روی میوه را کندن .و رجوع به سپیدکرده شود. ◄ روشن کردن . ♦ سپید کردن جامه ؛ کنایه از شستن جامه . (آنندراج ). ♦ سپید کردن دندان ؛ کنایه از تبسم نمودن . نرم خندیدن . (آنندراج ) : مرا از تب چه غم هر دم کبودیها نماید لب ترا از شادی این غم سپیدیها کند دندان . بدر چاچی (از آنندراج ). ♦ سپید کردن زبان ؛ کنایه از اظهار عجز و فروتنی کردن . (آنندراج ). ♦ سپید کردن قماش ؛ کنایه از شستن پارچه . (آنندراج ). ♦ سپید کردن لب ؛ کنایه از تبسم کردن و نرم خندیدن . (آنندراج ). ♦ سپید کردن مژگان ؛ کنایه از پیر و معمر شدن . (آنندراج ). ♦ سپیدکرده مو ؛ کنایه از باتجربه و روزگار دیده .