سپید شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپید شدن . [ س َ / س ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) رنگ سپید بر چیزی عارض شدن . برنگ سپید درآمدن . ◄ کنایه از ظاهر شدن و آشکار گشتن . (برهان ) (غیاث ). کنایه از ظاهر و نمودار شدن . (آنندراج ) : سپید شد همه کس را که حال ابن یمین ز دست جور تو مانند خال توست سیاه . ابن یمین (از آنندراج ). ماهرویان بس که در هر کوچه جولان میکنند ماه نتواند شدن صائب در اصفاهان سپید. صائب (ازآنندراج ). و رجوع به سفید شدن شود. ♦ سپید شدن بخت ؛ مسعود شدن بخت . (آنندراج ). نیکبخت شدن : بخت سیه ز دیدن سبزان سپید شد در خاک هند عمر سیاهان دراز باد. درویش واله هروی (از آنندراج ). ♦ سپید شدن چشم ؛ کنایه از نابینا شدن . ۩ کنایه از بیهوشی زیرا که در این حالت سیاهی چشم پنهان میشود. ۩ کنایه از سرخ رو شدن و جلوه نمودن . (آنندراج ): چشم نرگس پیش چشمش کی تواند شد سپید چشم او هرچند بیمار است اما زرد نیست . طاهر غنی (از آنندراج ). ♦ سپید شدن خون ؛ کنایه از بی مهری و سنگدلی . (آنندراج ) : خونم ز سردمهری آن شوخ شد سپید اکنون به این خوشم که بها نیست آب را. حکیم رکنای کاشی (از آنندراج ). ♦ سپید شدن دیده ؛ سپید شدن چشم . کور شدن . نابینا شدن : چو یعقوبم ار دیده گردد سپید نبرّم ز دیدار یوسف امید. سعدی (از آنندراج ). رجوع به ترکیب سپید شدن چشم شود. ♦ سپید شدن سر ؛ کنایه از پیری و فرتوتی است . ♦ سپید شدن موی ؛ کنایه از پیر و فرتوت شدن .