سپوزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س دَ) (مص م.) نک اسپوختن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س دَ) (مص م.) نک اسپوختن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپوزیدن . [ س ِ / س َ / س ُ دَ ] (مص ) (از: سپوز + َیدن، پسوند مصدری ) چیزی را بعنف و زور در چیزی فروبردن . (غیاث ) (آنندراج ) : ولی را گاه نه برگاه بنشان عدو را چاه کن در چاه بسپوز. سوزنی (از آنندراج ). چون دهد باد شهوتی جانش بر سپوز و سر از گریبانش . انوری (از آنندراج : سپوز). در قضیبش آن کدو کردی عجوز تا رود نیم ذکروقت سپوز. (مثنوی ). می برندش می سپوزندش به پیش که برو ای سگ بکهدانهای خویش . (مثنوی ). یکی تیری افکند و در ره فتاد وجودم نیازرد و رنجم نداد تو برداشتی وآمدی سوی من همی درسپوزی به پهلوی من . سعدی .