سپوختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س تَ) [ په. ] (مص م.)نک اسپوختن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س تَ) [ په. ] (مص م.)نک اسپوختن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سپوختن . [ س ِ / س َ / س ُ ت َ ] (مص ) (از: سپوخ، سپوز + تن، پسوند مصدری ) سپوزیدن . پهلوی «سپوختن » از «سپوج »، پازند «سپوژ» (تأخیر، مهلت )، پازند «سپوختن »، ارمنی «سپاژل »، بتعویق انداختن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). چیزی را در چیزی بعنف و تعدی و زور فروبردن و برآوردن . (برهان ) (غیاث ) (جهانگیری ). چیزی رابجایی خلانیدن . (آنندراج ) (انجمن آرا). نشاندن و فروکردن . (ناظم الاطباء). درفشردن . (اوبهی ) : چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست که برسکیزد چون من فروسپوزم بیش . لبیبی . ◄ مهمیز زدن . (ناظم الاطباء). دور کردن . راندن . دفع. (مجمل اللغة). وسع. (مجمل اللغة) : نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت نه چشم زمان کس بسوزن بدوخت . فردوسی . همان زخم گاهش فرودوختند بدارو همه درد بسپوختند. فردوسی . که را گفت آتش زبانش بسوخت بچاره بد از تن بباید سپوخت . فردوسی . ◄ سفتن و سوراخ کردن . ◄ پائین افکندن و بر زمین افکندن . ◄ باعث ِ در سوراخ افتادن شدن . (ناظم الاطباء). برای تمام معانی رجوع به سپوزیدن شود. ◄ سپوختن کاری را؛ تأخیر انداختن آن را. (زمخشری ) : نسی ٔ چیست ؟ تفسیر او سپوختن و تأخیر کردن است . (التفهیم ). ♦ برسپوختن ؛ بسختی بیرون کشیدن . (ناظم الاطباء) : آنکه سر از نیفه برسپوخت چو برخاست خفت و سر از پاچه ٔ ازار فروماند. سوزنی . ♦ درسپوختن ؛ بزور فروکردن . (ناظم الاطباء). ♦ وام سپوختن ؛ مماطله کردن در پرداخت وام، لقوله علیه السلام : مطل الغنی ظلم ؛ گفت وام سپوختن مرد توانگر ظلم باشد. (تفسیر ابوالفتوح ).