سوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوق . (ع اِ) بازار.(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : به سوق صیرفیان در حکیم را آن به که بر محک نزند سیم ناتمام عیار. سعدی . ♦ سوق عکاظ ؛ بازار عکاظ. رجوع به عکاظ شود. ◄ سوق الحرب ؛ سخت ترین جای جنگ . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
سوق . [ س َ ] (ع مص ) راندن چارپا را. (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). راندن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٦٠). ◄ در جان کندن درآمدن بیمار. ◄ بر ساق کسی زدن . ◄ دست پیمان راندن از ستور و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سوق . [ س َ وَ ] (ع مص ) خوب ساق شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) خوبی ساق . (منتهی الارب ).