سوزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزه . [ زَ / زِ ] (اِ) تریز جامه است که چابق باشد. (برهان ) (آنندراج ). تریز جامه . (غیاث ). سوزن : خشتک زر سوزه پیراهنش پر زر و در گشته ز تو دامنش . نظامی . دواج آسمان در پیش قدرت کمینه سوزه ای از پیرهن گیر. عمید لومکی (از آنندراج ). گرنه به همت سزای سبز دواجی از چه ز مه سوزه قبای تو آمد. شمس طبسی (از آنندراج ). ◄ تکمه ٔ قبا و در رشیدی به معنی پارچه ٔ مربع که در بغل پیراهن دوزند. (غیاث ). پارچه ٔ مثلثی که از سر تریز ببرند تا بغلک را بر آن دوزند. (ناظم الاطباء). ◄ بغلک و خشتک پیراهن و جامه . (آنندراج ). ◄ سرافرازی خاطر. ◄ جاه . منزلت . مرتبه . ◄ کبر. غرور. خودبینی . (ناظم الاطباء). ◄ بثره های ریزه بر بشره از اثر خوی و جز آن . (یادداشت بخط مؤلف ). جوش های خردتر از کورک . ◄ گیاهی شبیه به اسفناج که در آشها کنند و مردم خراسان برغست و بتازی قثاء بری گویند. (ناظم الاطباء).