سوزنگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزنگر. [ زَ گ َ ] (ص ) سوزن ساز. آنکه سوزن سازد : بمدح مجلس میمون تو مزین باد جریده ٔ سخن آرای پیر سوزنگر. سوزنی . بگفت ای کور سوزنگر مرا در کار کن آخر که از جور تو افتاده ست با کیمخت گر کارم . سوزنی . از سوزنگر ندیده ای زخم تبر خواهی که نهم سر تو بر دست پدر. سوزنی . از عشق سوزنگر سررشته ٔ تدبیر از دست بداد و آخر بخیه ٔ عشق او بروی آمد. (محمد عوفی ). ز سوزنگرم کار گردیدزار ز فولاد در راه من ریخت خار. میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). ♦ امثال : از سوزنگر آهن نتوان خرید . صد سوزن سوزنگر یک چکش آهنگر .