سوزنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزنده . [ زَ دَ / دِ ] (نف ) محرق و هر چیز که میسوزاند. (ناظم الاطباء) : به آتش در شود گرچه چو خشم اوست سوزنده به دریا در شود ورچه چو جود اوست پهناور. ؟ (لغت فرس اسدی ). ز ما قصری طلب کرده ست جایی کزآن سوزنده تر نبود هوایی . نظامی . دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد در آتش سوزنده چه آرام توان یافت . خاقانی . ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست که در نی آتش سوزنده زودتر گیرد. سعدی . مرا به آتش سوزنده رحم می آید که زندگانی خود صرف ژاژخایی کرد. صائب (از آنندراج ). ◄ آنکه آتش می افروزد و مشتعل میکند. (ناظم الاطباء). ◄ در تداول، رنج دهنده . آزاردهنده .