سوزاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوزاندن . [ دَ ] (مص ) سوزانیدن . (ناظم الاطباء). آتش زدن : بسوزاندم هر شبی آتشش سحر زنده گردم به بوی خوشش . سعدی . مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی به نزدیکت بسوزاند مگر از دور بنشینی . سعدی . ◄ (اصطلاح بنایان ) قناسی را بطور کم محسوس و بتدریج محو کردن . مالیدن و مسطح کردن و جز آن، چون از جانبی برآمده باشد. (یادداشت بخط مؤلف ).