سوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) سوزش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) سوزش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوز. (نف مرخم ) سوزنده . ◄ (اِمص ) سوزش . (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) : عجب نیست از سوز من گربباغ بتوفد درخت و بسوزد گیاغ . بهرامی . پیران جهاندیده و گرم و سرد روزگار چشیده از سرشفقت و سوز گویند. (تاریخ بیهقی ). از بهر غرقه کردن و سوز مخالفت با هم موافقند بطبع آب و نار تیغ. مسعودسعد. بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن . سنایی . و با اینهمه درد فراق بر اثر و سوز هجران منتظر. (کلیله و دمنه ). مگردان سوز من با خون چشمم سوی دل بازگردانم ز دیده . خاقانی . بصد محنت آورد شب را بروز همه روز نالید با درد و سوز. نظامی . سرود پهلوی در ناله ٔ چنگ فکنده سوز و آتش در دل سنگ . نظامی . نیست آن سوز از کس دیگر بل همان سوز آتش افروز است . عطار. گرفتار در دست برگشته روز همی گفت با خود بزاری و سوز. سعدی . دو عاشق را بهم بهتر بود روز دو هیزم را بهم خوشتر بود سوز. سعدی . ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین از شمع بپرسید که در سوز و گداز است . حافظ. چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز. حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
التهاب، حرارت، سوزش برد، سرما رشک، کینه اشتیاق، شور داغ، درد عشق