سواری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سواری . [ س َ ] (حامص ) عمل سوار شدن . بر اسب نشستن : همی خواست منذر که بهرام گور بدیشان نماید سواری و زور. فردوسی . سواری بیاموزد و رسم جنگ به گرز و کمان و به تیر و خدنگ . فردوسی . زین سواری حاصلی نامد مرا جز که دشت محنت و گرد بلا. ناصرخسرو. نیم چندان شگرف اندر سواری که آرم پای با شیر شکاری . نظامی . ◄ (ص نسبی ) مقابل باری : یابوی سواری . اسب سواری . قاطر سواری .
سواری . [ س َ ] (اِخ ) طایفه ای از قبیله ٔ بنی طرف قبایل عرب خوزستان . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٩٢).