سوارکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سوارکار. [ س َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) مرد دانا بشیوه های سواری . مجرب در سواری . ماهر در سواری اسب و فنون آن . (یادداشت بخط مؤلف ). آنکه در فن سواری ماهر باشد و آنرا در عرف حال چابک سوار گویند و بتازی رائض خوانند. (آنندراج ). اسوار. سوارکار نیکو. (منتهی الارب ). فارس : همیشه دیده بخوبان گلعذارم من سمند عمر بتان را سوارکارم من . محمد سعید اشرف (از آنندراج ).