سواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ رِ) (ص. اِ.)<BR>۱- سوار.<BR>۲- (ق.) مقابل پیاده. ~<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ رِ) (ص. اِ.) ۱- سوار. ۲- (ق.) مقابل پیاده. ~
(سُ رِ) [ فر. ] (اِ.) مهمانی شبانه همراه با رقص و موسیقی، شب نشینی مجلل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سواره . [ س َ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چرام بخش کهکیلویه ٔ شهرستان بهبهان . دارای ١٨٠ تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات، پشم و لبنیات . شغل اهالی زراعت و حشم داری است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).
سواره . [ س َ رَ / رِ ] (ص، ق ) مقابل پیاده به معنی سوار : لازم باد بر من زیارت خانه ٔ خدا که میان مکه است سی بار پیاده نه سواره . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٩). چو پیش عاقلان جانت پیاده ست نداری شرم از این رفتن سواره . ناصرخسرو. بر اسب توبه سواره شوم مبارزوار بس است رحمت ایزد فراخ میدانم . سوزنی . عامی متعبد پیاده رفته [ است ] و عالم متهاون سوار خفته . (گلستان چ یوسفی ص ١٨٤). همت بلنددار که با همت بلند هر جا روی به توسن گردون سواره ای . صائب . چون طفل نی سواره بمیدان روزگار در چشم خود سواره ولیکن پیاده ایم . ؟ ◄ بیماری که زود به هلاکت انجامد. مرض حاد. مزمن . سل سواره . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ امثال : سواره از پیاده خبر ندارد . ♦ یکسواره ؛ یکه و تنها : مهر پیوسته یکسواره بود ماه باشد که به استاره بود. سنایی . شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار یکسواره برون شدی به شکار. نظامی . ♦ بخت سواره ؛ خدا بختی سواره نصیب این دخترکند.