سواد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سواد. [ س َ ](اِخ ) نام دو موضع است : یکی در نزدیکی بلقاء بمناسبت سیاهی سنگهایش چنین نام را به وی داده اند و دیگری عبارت از روستاهای عراق و ضیاعهائی که در عهد عمربن خطاب بدست مسلمانان افتاده و بمناسبت نخلستانها و کشت زارهای سبز چنین نامی به آنها داده شده است . (از معجم البلدان ). سواد دواند: یکی سواد کوفه و آن سکر است تار آب و حلوان است تا قادسیه و دوم سواد بصره و آن اهواز است و دشت میشان و فارس . (تاریخ قم ص ١٨١).
سواد. [ س َ ] (ع اِ) کالبد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کالبد تن . (مهذب الاسماء) (السامی ). ◄ کره ٔ زمین . زمین خاکی : سودای این سواد مکن بیش در دماغ تکلیف این کثیف منه بیش بر روان . خاقانی . ◄ مال بسیار. ◄ سیاهی الوان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سیاهی . (دهار) : لبان لعل چون خون کبوتر سواد زلف چون پر پرستو. سعدی . چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده ست . حافظ. ◄ تاریکی : سواد شب که برد از دیده ها نور بنات النعش را کرده زهم دور. نظامی . ◄ سیاهی چشم : سواد دیده ٔ باریک بینان انیس خاطر خلوت نشینان . نظامی . بیاض صبح نمود از دل شب دیجور چنانکه پرتو نور از سواد دیده ٔ حور. سیف اسفرنگ . ◄ مرکب دوات : نجم زحل سواد دواتش نهم چنانک جرم سهیل ادیم قلمدان شناسمش . خاقانی . ♦ سواد الوجه فی الدارین ؛ (اصطلاح صوفیه ) فناء فی اﷲ است . آنچنانکه برای شخص وجودی باقی نماند نه ظاهراً و نه باطناً نه در دنیاو نه در آخرت و آن فقر حقیقی است و در حقیقت عدم اصلی است . لهذا گفته اند: اذا تم الفقر فهو اﷲ. (از تعریفات جرجانی ). ◄ خال دل و دانه ٔ آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). میان دل . (مهذب الاسماء) : ز نقش خامه ٔ آن صدر و نقش نامه ٔ او بیاض صبح و سواد دل مراست ضیا. خاقانی (دیوان چ ضیاءالدین سجادی ص ٣٠). بیمار به سواد دل اندر نیاز عشق مجروح به قبای گل از جنبش صبا. خاقانی . ◄ خرما.(منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ مسوده . (غیاث ). پیش نویس : استادم گفته سوادی کرده ام امروز بیاض کنند... گفت [ امیر ] نیک آمد. (تاریخ بیهقی ). ◄ کتابت . نوشته : منم که گاه کتابت سواد شعر مرا فلک سزد که شود دفتر و ملک ورّاق . خاقانی . من آن شب نشسته سوادی بچنگ سیه ترز سودای آن شب برنگ . نظامی . ملوک روی زمین بر سواد منشورت نهاده سر چو قلم بر بیاض بغدادی . مولوی . تا بود نسخه ٔ عطری دل سودازده را از خط غالیه سای توسوادی طلبیم . حافظ. ◄ نسخه ٔ دوم و جز آن از کتابی یا نوشته . (یادداشت بخط مؤلف ). رونوشت . (فرهنگستان ). ◄ دهات شهر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). حوالی شهر و نواحی . (غیاث ). گرداگرد شهر. (مهذب الاسماء). سورستان . (مفاتیح العلوم ) : و اندر وی [ اندر خوزستان ] رودهای عظیم و آبهای روان است و سوادهای خرم . (حدود العالم ). و اندر وی [ اندر جزیره ]کوه است و شهرها بسیار و سوادهای خرم و باغها و بوستانها. (حدود العالم ). ایذه شهری است [ بخوزستان ] با سوادهای بسیار و خرم و آبادان . (حدود العالم ). عسکر مکرم، شهری است با سواد بسیار خرم و آبادان و بانعمت . (حدود العالم ). و بست و سواد آن صالح بن نصر را صافی شد. (تاریخ سیستان ). و در سواد هری صدوبیست لون انگور یافته شود هر یک از دیگری لطیف تر. (چهارمقاله ٔنظامی عروضی ). دردا که تا سواد خراسان خراب گشت دلهاخراب زلزله ٔ درد کرده اند. خاقانی . دوران آفت است چه جویی سواد دهر ایام صرصر است چه سازی سرای خاک . خاقانی . خاقانیا بسوک خراسان سیاه پوش کاصحاب فتنه گرد سوادش سپاه برد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٧١). چون به نزدیک آن ولایت رسید و سواد او بدید روی بشهری نهاد که فاتحه ٔبلاد و فهرست سواد بود. (سندبادنامه ص ٣٠٠). دهی بیند آراسته چون بهشت سوادش پر از سبزه و آب و کشت . نظامی . سکندر چو دید آن سواد بهی ز سودای هندوستان شد تهی . نظامی . چون سواد آن بخارا را بدید وز سواد غم بیاضی شد پدید. مولوی . غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش . سعدی . بیت المقدس اساس سوادش و بیت المعمور نمونه ٔ نهادش . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ◄ کشور. مملکت : ز یونان بدیگر سواد اوفتاد حدیث سکندر بدو کرد یاد. نظامی . ♦ بهشتی سواد ؛ مقصود کشور تبت است : عجب ماند شه زآن بهشتی سواد که چون آورد خنده ٔ بی مراد. ؟ ♦ مشکین سواد ؛ مقصود هندوستان است : نبشت آن سخنها که بودش مراد ز پیروزی مرز مشکین سواد. نظامی . ◄ متاع و اسباب . (آنندراج ). ◄ عبارت از ملکه ٔ خواندن و نقل کتاب و مانند آن . (آنندراج ). ملکه وذهن . (غیاث ). ◄ عدد بسیار. (منتهی الارب ). عدد کثیر. (دهار). ◄ جماعت و عامه ٔ مردم . (منتهی الارب ). ◄ نما: بالای این درگاه چهار طبقه پنجره است که از برای زینت جلو عمارت بنا شده و به اصطلاح بناهای این عصر آنها را سواد می نامند. (مرآت البلدان ناصری در شرح ایوان مداین، یادداشت بخط مؤلف ). ◄ صورت که بخواب بینند. (مهذب الاسماء) (یادداشت بخط مؤلف ).
سواد. [ س َ ] (ع اِ) آواز. (منتهی الارب ). بانگ . آواز. صدا. صوت . (ناظم الاطباء).