سواد اعظم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سواد اعظم . [ س َ دِ اَ ظَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) هر شهر بزرگ عموماً و مکه ٔ معظمه خصوصاً. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). شهر بزرگ . (غیاث ). آنجا که مردمان یک قوم بیشتر و زیادتر از دیگر جایها مسکن گزیده اند. کرسی . عاصمه . پای تخت . علیکم بالسواد الاعظم : سواد اعظمت اینک ببین مقام خرد جهاد اکبرت اینک بدر مصاف هوا. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١١). دخلش مزاج خزران خیلش غزاة ایران جمعش سواد اعظم رسمش جهاد اکبر. خاقانی . ◄ (اصطلاح سالکان ) مرتبه ٔ جامعه را گویند که احوال موجودات از او بطریق اجمال معلوم توان کرد. (آنندراج ) : در سواد اعظم فقر است اشک نقطه ٔ کلی با کراهست و بند. عطار. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود.