سهیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سهیل . [ س ُ هََ ] (اِخ ) ستاره ای است که در طلوع آن فواکه رسیده شوند و گرما به آخر رسد.(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ستاره ای است روشن در جانب جنوب، اهل یمن اول بینند آنرا. (مهذب الاسماء). ستاره ای است روشن . (دهار). ستاره ای است معروف . (آنندراج ) (غیاث ). اگست . پرک . (ناظم الاطباء) : ز سر تا بپایش گلست و سمن بسرو سهی بر سهیل یمن . فردوسی . تا بتابش نبود نجم سها همچو سهیل تا بخوبی نبود هیچ ستاره چو قمر. فرخی . از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری چون بر پرند و ششتری پاشیده دینار و درم . لامعی . رخشنده تر از سهیل و خورشید بوینده تر از عبیر و عنبر. ناصرخسرو. طلایه بر سپه روز کرد لشکر شب ز راست فرقد و شعری ز چپ سهیل یمن . مسعودسعد. در دیار تو نتابد آسمان هرگز سهیل گر همی بایدسهیلت قصد کن سوی یمن . سنائی . چو شنگرف گون شد ز خورشید عالم سماک و سهیل و سها گشت غارب . حسن متکلم . گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک من سهیلم کآمدم بر موت اولادالزنا. خاقانی . چون سهیل جمال بهرامی از ادیم یمن ستد خامی . نظامی . نور ادیمت ز سهیل دل است صورت و جان هر دو طفیل دل است . نظامی . ز باریدن برف وباران و سیل بلرزش درافتاد همچون سهیل . سعدی .
سهیل . [ س ُ هََ ] (اِخ ) ابن عمروبن عبدشمس از بنی عامر ازلوی . خطیب قریش و یکی از بزرگان دوره ٔ جاهلیت بود. در جنگ بدر اسیر شد و اسلام آورد. نخست بمکه سپس بمدینه سکونت اختیار کرد. وی بسال ١٨ هَ . ق . درگذشت . (از اعلام زرکلی ج ١ ص ٣٩٧).