سهمگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سهمگین . [س َ ] (ص مرکب ) خوفناک . ترسناک . ترس آور : یکی سهمگین کار دارم بزرگ کز آن خیره گردد دو چشم سترک . فردوسی . ز زابلستان رستم آید بجنگ زیانی بود سهمگین زین درنگ . فردوسی . تیر بر پیل آزماید تیغ بر شیر ژیان اینت مردانه سواری اینت مردی سهمگین . فرخی . همه جا یکی سهمگین چاه بود که ژرفیش صد شاه رش راه بود. اسدی . ره درازت پیش است و سهمگین که در او طعام و آب نشاید مگر ز علم و عمل . ناصرخسرو. نبودی در این سهمگین مرغزار مگر عمرو و عنتر شکار علی . ناصرخسرو. گر جویی از ولایت انصاف دوست جوی ورگیری از محبت و اخلاص یار گیر یاران ز مار گرزه بسی سهمگین ترند فرمان من بکن بدل یار مارگیر. ؟ (از مقامات حمیدی ). سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی کمترین موج آسیاسنگ از کنارش درربودی . سعدی . ترا سهمگین مردپنداشتند به گرمابه در زشت بنگاشتند. سعدی .