سهراب سپهری | مرگ رنگ | وهم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جهان، آلوده خواب است. فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش، هر بانگ چنان که من به روی خویش در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست و دیوارش فرو میخواندم در گوش: میان این همه انگار چه پنهان رنگها دارد فریب زیست! شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار: چه دیگر طرح میریزد فریب زیست در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟