سهراب سپهری | مرگ رنگ | مرگ رنگ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رنگی کنار شب بیحرف مرده است. مرغی سیاه آمده از راههای دور میخواند از بلندی بام شب شکست. سرمست فتح آمده از راه این مرغ غم پرست. در این شکست رنگ از هم گسسته رشته هر آهنگ. تنها صدای مرغک بیباک گوش سکوت ساده میآراید با گوشوار پژواک. مرغ سیاه آمده از راههای دور بنشسته روی بام بلند شب شکست چون سنگ، بیتکان. لغزانده چشم را بر شکلهای درهم پندارش. خوابی شگفت میدهد آزارش: گلهای رنگ سر زده از خاکهای شب. در جادههای عطر پای نسیم مانده ز رفتار. هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست نقشی کشد به یاری منقار. بندی گسسته است. خوابی شکسته است. رویای سرزمین افسانه شکفتن گلهای رنگ را از یاد برده است. بیحرف باید از خم این ره عبور کرد: رنگی کنار این شب بیمرز مرده است.