سهراب سپهری | مرگ رنگ | سپیده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در دور دست قویی پریده بیگاه از خواب شوید غبار نیل ز بال و پر سپید لبهای جویبار لبریز موج زمزمه در بستر سپید در هم دویده سایه و روشن. لغزان میان خرمن دوده شبتاب میفروزد در آذر سپید همپای رقص نازک نیزار مرداب میگشاید چشمتر سپید. خطی ز نور روی سیاهی است: گویی بر آبنوس درخشد رز سپید دیوار سایهها شده ویران دست نگاه در افق دور کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.