سهراب سپهری | مرگ رنگ | سرود زهر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میمکم پستان شب را وز پی رنگی به افسون تن نیالوده چشم پر خاکسترش را با نگاه خویش میکاوم. از پی نابودیام، دیری است زهر میریزد به رگهای خود این جادوی بیآزرم تا کند آلوده با آن شیر پس برای آن که رد فکر او را گم کند فکرم، میکند رفتار با من نرم. لیک چه غافل! نقشههای او چه بیحاصل! نبض من هر لحظه میخندد به پندارش. او نمیداند که روییده است هستی پر بار من در منجلاب زهر و نمیداند که من در زهر میشویم پیکر هر گریه، هر خنده، در نم زهر است کرم فکرمن زنده، در زمین زهر میروید گیاه تلخ شعر من.