سهراب سپهری | مرگ رنگ | دنگ…
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دنگ…، دنگ… ساعت گیج زمان در شب عمر میزند پی در پی زنگ. زهر این فکر که این دم گذر است میشود نقش به دیوار رگ هستی من. لحظهام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است. لیک چون باید این دم گذرد، پس اگر میگریم گریهام بیثمر است. و اگر میخندم خندهام بیهوده است. دنگ…، دنگ… لحظهها میگذرد. آنچه بگذشت، نمیآید باز. قصهای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز. مثل این است که یک پرسش بیپاسخ بر لب سر زمان ماسیده است. تند برمی خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد، آویزم، آنچه میماند از این جهد به جای: خنده لحظه پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پیکر او میماند: نقش انگشتانم. دنگ… فرصتی از کف رفت. قصهای گشت تمام. لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام، این دوامی که درون رگ من ریخته زهر، وا رهاینده از اندیشه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال. پردهای میگذرد، پردهای میآید: میرود نقش پی نقش دگر، رنگ میلغزد بر رنگ. ساعت گیج زمان در شب عمر میزند پی در پی زنگ: دنگ…، دنگ… دنگ…