سهراب سپهری | مرگ رنگ | با مرغ پنهان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حرفها دارم با توای مرغی که میخوانی نهان از چشم و زمان را با صدایت میگشایی! چه ترا دردی است کز نهان خلوت خود میزنی آوا و نشاط زندگی را از کف من میربایی؟ در کجا هستی نهانای مرغ! زیر تور سبزههایتر یا درون شاخههای شوق؟ میپری از روی چشم سبز یک مرداب یا که میشویی کنار چشمه ادارک بال و پر؟ هر کجا هستی، بگو با من. روی جاده نقش پایی نیست از دشمن. آفتابی شو! رعد دیگر پا نمیکوبد به بام ابر. مار برق از لانهاش بیرون نمیآید. و نمیغلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا. روز خاموش است، آرام است. از چه دیگر میکنی پروا؟