سهراب سپهری | ما هیچ، ما نگاه | وقت لطیف شن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باران اضلاع فراغت را میشست. من با شنهای مرطوب عزیمت بازی میکردم و خواب سفرهای منقش میدیدم. من قاتی آزادی شنها بودم. من دلتنگ بودم. در باغ یک سفره مانوس پهن بود. چیزی وسط سفره، شبیه ادراک منور: یک خوشه انگور روی همه شایبه را پوشید. تعمیر سکوت گیجم کرد. دیدم که درخت، هست. وقتی که درخت هست پیداست که باید بود، باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد. اما ای یاس ملون!