سهراب سپهری | ما هیچ، ما نگاه | نزدیک دورها
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه. رفتم نزدیک: چشم، مفصل شد. حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق. سایه بدل شد به آفتاب. رفتم قدری در آفتاب بگردم. دور شدم در اشارههای خوشایند: رفتم تا وعده گاه کودکی و شن، تا وسط اشتباههای مفرح، تا همه چیزهای محض. رفتم نزدیک آبهای مصور، پای درخت شکوفه دار گلابی با تنهای از حضور. نبض میآمیخت با حقایق مرطوب. حیرت من با درخت قاتی میشد. دیدم در چند متری ملکوتم. دیدم قدری گرفتهام. انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود. من هم رفتم. رفتم تا میز، تا مزه ماست، تا طراوت سبزی. آنجا نان بود و استکان و تجرع: حنجره میسوخت در صراحت ودکا. باز که گشتم، زن دم درگاه بود با بدنی از همیشهها جراحت. حنجره جوی آب را قوطی کنسرو خالی زخمی میکرد.