سهراب سپهری | شرق اندوه | پاراه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه تو میپایی، و نه کوه. میوه این باغ: اندوه، اندوه. گل بتراود غم، تشنه سبویی تو. افتد گل، بویی تو. این پیچک شوق، آبش ده، سیرابش کن. آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن. این لاله هوش، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود. چشم خداتر شد، بشود. و خدا از تو نه بالاتر. نی، تنهاتر، تنهاتر. بالاها، پستیها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین. بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست، رشته آوازی هست. پژواکی: رویایی پر زد رفت. شلپویی: رازی بود، در زد و رفت. اندیشه: کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی: آبشخور ما کردند. این آب روان، ما ساده تریم. این سایه، افتاده تریم. نه تو میپایی، و نه من، دیدهتر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.