سهراب سپهری | زندگی خوابها | پرده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پنجرهام به تهی باز شد و من ویران شدم. پرده نفس میکشید دیوار قیر اندود! از میان برخیز. پایان تلخ صداهای هوش ربا! فرو ریز. لذت خواب میفشارد. فراموشی میبارد. پرده نفس میکشد: شکوفه خوابم میپژمرد. تا دوزخها بشکافند، تا سایهها بیپایان شوند، تا نگاهم رها گردد، درهم شکن بیجنبشیات را و از مرز هستی من بگذر سیاه سرد بیتپش گنگ!