سهراب سپهری | زندگی خوابها | لولوی شیشهها
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود! نگاهت به حلقه کدام در آویخته؟ درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد. نسیم از دیوارها میتراود: گلهای قالی میلرزد. ابرها در افق رنگارنگ پرده پر میزنند. باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شدهای انسان مه آلود! پاهای صندلی کهنهات در پاشویه فرو رفته. درخت بید از خاک بسترت روییده و خود را در حوض کاشی میجوید. تصویری به شاخه بید آویخته: کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد، گویی ترا مینگرد و تو از میان هزاران نقش تهی گویی مرا مینگری انسان مه آلود! ترا در همه شبهای تنهایی توی همه شیشهها دیدهام. مادر مرا میترساند: لولو پشت شیشه هاست! و من توی شیشهها ترا میدیدم. لولوی سرگردان! پیش آ، بیا در سایه هامان بخزیم. درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد. بگذار پنجره را به رویت بگشایم. انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید. شیشه پنجره شکست و فرو ریخت: لولوی شیشهها شیشه عمرش شکسته بود.