سهراب سپهری | زندگی خوابها | سفر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پس از لحظههای دراز بر درخت خاکستری پنجرهام برگی رویید و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند. و هنوز من ریشههای تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم که براه افتادم. پس از لحظههای دراز سایه دستی روی وجودم افتاد ولرزش انگشتانش بیدارم کرد. و هنوز من پرتو تنهای خودم را در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم. که براه افتادم. پس از لحظههای دراز پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت و هنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم که براه افتادم پس از لحظههای دارز یک لحظه گذشت: برگی از درخت خاکستری پنجرهام فرو افتاد، دستی سایهاش را از روی وجودم برچید و لنگری در مرداب ساعت یخ بست. و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خوابی دیگر لغزیدم.