سهراب سپهری | زندگی خوابها | بیپاسخ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در تاریکی بیآغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاقی بیروزن تهی نگاهم را پر کرد. سایهای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم؟ شاید زندگیام در جای گمشدهای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه خلوتها را بهم میزد در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو میرفت. من در پس در تنها مانده بودم. همیشه خودم را در پس یک در تنها دیدهام. گویی وجودم در پای این در جا مانده بود، در گنگی آن ریشه داشت. آیا زندگیام صدایی بیپاسخ نبود؟ در اتاق بیروزن انعکاسی سرگردان بود و من در تاریکی خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هشیاری خلوت خوابم را آلود. آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟ در تاریکی بیآغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بودم. پس من کجا بودم؟ حس کردم جایی به بیداری میرسم. همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم: آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟ در اتاق بیروزن انعکاسی نوسان داشت. پس من کجا بودم؟ در تاریکی بیآغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بودم.