سهراب سپهری | حجم سبز | ورق روشن وقت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از هجوم روشنایی شیشههای در تکان میخورد. صبح شد، آفتاب آمد. چای را خوردیم روی سبزه زار میز. ساعت نه ابر آمد، نردههاتر شد. لحظههای کوچک من زیر لادنها نهان بودند. یک عروسک پشت باران بود. ابرها رفتند. یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز. دشمنان من کجا هستند؟ فکر میکردم: در حضور شمعدانیها شقاوت آب خواهد شد. در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من. آب را با آسمان خوردم. لحظههای کوچک من خوابهای نقره میدیدند. من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت. نیمروز آمد. بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر میکرد. مرتع ادراک خرم بود. دست من در رنگهای فطری بودن شناور شد: پرتقالی پوست میکندم. شهرها در آیینه پیدا بود. دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد! پشت شیشه تا بخواهی شب. در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با موج، در اتاق من صدای کاهش مقیاس میآمد. لحظههای کوچک من تا ستاره فکر میکردند. خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا میکرد: یک فضای باز، شنهای ترنم، جای پای دوست…