سهراب سپهری | حجم سبز | همیشه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عصر چند عدد سار دور شدند از مدار حافظه کاج. نیکی جسمانی درخت بجا ماند. عطف اشراق روی شانه من ریخت. حرف بزن، ای زن شبانه موعود! زیر همین شاخههای عاطفی باد کودکیام را به دست من بسپار. در وسط این همیشههای سیاه حرف بزن، خواهر تکامل خوشرنگ! خون مرا پر کن از ملایمت هوش. نبض مرا روی زبری نفس عشق فاش کن. روی زمینهای محض راه برو تا صفای باغ اساطیر. در لبه فرصت تلالو انگور حرف بزن، حوری تکلم بدوی! حزن مرا در مصب دور عبادت صاف کن. در همه ماسههای شور کسالت حنجره آب را رواج بده. بعد دیشب شیرین پلک را روی چمنهای بیتموج ادراک پهن کن.