سهراب سپهری | حجم سبز | آفتابی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صدای آب میآید، مگر در نهر تنهایی چه میشویند؟ لباس لحظهها پاک است. میان آفتاب هشتم دی ماه طنین برف، نخهای تماشا، چکههای وقت. طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز. چه میخواهیم؟ بخار فصل گرد واژههای ماست. دهان گلخانه فکر است. سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب میبینند. ترا در قریههای دور مرغانی بهم تبریک میگویند. چرا مردم نمیدانند که لادن اتفاقی نیست، نمیدانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است؟ چرا مردم نمیدانند که در گلهای نا ممکن هوا سرد است؟