سه یکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سه یکی . [ س ِ ی َ / ی ِ ] (عدد کسری، اِ مرکب ) ثلث و یک بهره از سه بهره ٔ هر چیزی . (ناظم الاطباء) : کبک چون طالب علمی است و درین نیست شکی مسئله خواند تا بگذرد از شب سه یکی . منوچهری . با فتح و ظفر بازگشتند و هرچه یافته بودند سه یکی به وی دادند. (قصص الانبیاء ص ١٤٨). ◄ شراب جوشیده ٔ ثلثان شده : از تن عقل پنج یک برگیر سه یکی خور بروی خرم صبح . خاقانی . زخمی که سه یک بودت خواهی که سه شش گردد یکدم سه یکی می خور با یار به صبح اندر. خاقانی . رجوع به سیکی و سه یک شود. ◄ سه خال از بازی قمار. (ناظم الاطباء).