سنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س یا سَ) (اِ.) یکی از آلات موسیقی و آن دو صفحة مدور فلزی است که با دست به هم کوفته میشود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) (اِ.) وزن، کیل.
(س یا سَ) (اِ.) یکی از آلات موسیقی و آن دو صفحه مدور فلزی است که با دست به هم کوفته میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنج .[ س ِ ] (اِخ ) نام دو قریه است در مروشاهجان و یکی از آن دو را سنج عباد خوانند. (معجم البلدان ). قریه ای است به مرو و از آنجاست حسین بن شعیب بن محمد سنجی .
سنج . [ س َ ] (اِ) وزن و کیل است که از وزن کردن و کشیدن به ترازو باشد. (برهان ). وزن کردن و وزن به این معنی مبدل سنگ است . (آنندراج ) (غیاث ) (جهانگیری ). ◄ (نف ) مخفف سنجنده . که بسنجد. که برکشد. و در این معنی غالباً مزید مؤخر کلمات دیگر شود و صفت فاعلی مرکب مرخم سازد. ♦ آب سنج ؛ اندازه گیرنده ٔ آب . ۩ دستگاه سنجش آب . ♦ الکل سنج ؛ دستگاه سنجش درجه ٔ الکل . ♦ بادسنج ؛ دستگاهی که وزش باد و شدت و جهت آنرا تعیین کند. ۩ مجازاً، آنکه کار بیهوده کند : که چند از مقالات آن بادسنج که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج . سعدی . ♦ بارسنج ؛ دستگاه تعیین وزن . ۩ دستگاه تشخیص یا تعیین مقدار فلز غیرقیمتی یک آلیاژ. ♦ برق سنج ؛ دستگاه اندازه گیری برق . ♦ بنیادسنج ؛ غوررس . دقیق النظر. که بعمق امور بنگرد : چه زیرک شد آن مرد بنیادسنج که ویرانه را ساخت باروی گنج . نظامی . ♦ پولادسنج ؛ جنگی . دلاور. شجاع . اسلحه دار. (انجمن آرا) : ترازوی پولادسنجان بمیل ز کفه بکفه همی راند سیل . نظامی . ۩ که با پولاد برابر نهاده شود درسختی : گرازنده شد تیغ بی هیچ رنج دو نیمه شد آن کوه پولادسنج . نظامی . ♦ پیرایه سنج ؛ که پیرایه سنجد. که زیور و زیب سنجد : بپائین آن مهد پیرایه سنج فرستاد چندین شتر بار گنج . نظامی . جوانمردی باغ پیرایه سنج شود مفلس از کیمیاهای گنج . نظامی . ۩ کشنده و وزن کننده زینت و زیور : جهاندار کآن دید بگشاد گنج بخروارها گشت پیرایه سنج . نظامی . ♦ تب سنج ؛ آنکه تب اندازه کند. آلت یا وسیله ٔ اندازه گیری تب . ♦ توفیرسنج ؛ اضافه و افزونی را سنجیدن : دو مار از برای تو توفیرسنج یکی مار مهره یکی مار گنج . نظامی . ♦ خردسنج ؛ آزماینده ٔ خرد. سنجنده ٔ عقل . ♦ دینارسنج ؛ آزماینده ٔ زر مسکوک . ممیز عیار و بار زر مسکوک : شنید از دبیران دینارسنج که زر زر کشد در جهان گنج گنج . نظامی . ۩ کشنده و وزن کننده ٔ دینار. ♦ درم سنج ؛ آزماینده ٔ سیم مسکوک . آنکه میزان عیار و بار سیم مسکوک تعیین کند. ♦ راه سنج ؛ اندازه گیرنده ٔ راه .عارف وضع راه : چنان دید در قاصد راه سنج که از جوش دل مغزش آمد به رنج . نظامی . چو آمد فرستاده ٔ راه سنج به دارا سپرد آن گرانمایه گنج . نظامی . ♦ زرسنج ؛ کشنده ٔ زر. وزن کننده ٔ زر. ♦ سخن سنج ؛ نقاد : سخن سنجی آمد ترازو بدست درست زراندود را می شکست . نظامی . نکو سیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس . سعدی . کاتب و عالم و نقاد و سخن سنج و حسیب . ناصرخسرو. ♦ سیم سنج ؛ درم سنج که مسکوک سیم کشد و اندازه گیرد که عیار و بار آن را مشخص سازد : به کم مدتی شد چنان سیم سنج که شد خواجه ٔ کاروانهای گنج . نظامی . ♦ شغل سنج ؛ کارسنج . آنکه در مدارج و کیفیت مشاغل بدیده ٔ دقت نگرد : بدستوری او شوی شغل سنج که دستور دانا به از تیغ گنج . نظامی . ♦ فشارسنج ؛ آلت و دستگاه اندازه گیری فشار. ♦ قافیه سنج ؛ که در قافیه ٔ شعر و انتخاب آن تأمل و اندیشه کند. ♦ قوت سنج ؛ نیروسنج . ♦ کارسنج ؛ شغل سنج : سخن راند با کارسنجی چنان . نظامی . ♦ کوه سنج ؛ اندازه گیرنده ٔ کوه . کشنده ٔ کوه . ♦ کینه سنج ؛ آزماینده ٔ دشمنی و عدوات . کینه خواه . کینه کش : بجای فرستادن نزل و گنج چرا با هزبران شدی کینه سنج . نظامی . ♦ گاه سنج ؛ اندازه گیرنده ٔ زمان . سنجنده ٔ وقت . ♦ گران سنج ؛ گران بها. پربها. ♦ گرماسنج ؛ میزان الحراره . دستگاه اندازه گیری گرما. ♦ گنجینه سنج ؛ اندازه گیرنده ٔ گنجینه و نقود. ♦ گهرسنج ؛ کشنده و وزن کننده ٔ گوهر. جواهرسنج : ترازوی خود را گهرسنج یافت . نظامی . ♦ مال سنج ؛ سنجنده و اندازه گیرنده ٔ کالا و متاع . ♦ مشک سنج ؛ کشنده ٔ مشک . اندازه گیرنده ٔ مشک . ♦ نغمه سنج ؛ نغمه شناس . ♦ نکته سنج ؛ ظریف . باریک گو. سخته گو. ♦ هواسنج ؛ دستگاه اندازه گیری هوا. ♦ هوش سنج ؛ دستگاه اندازه گیری هوش و فراست .
سنج . [ س ُ ] (اِ) کفل و سرین مردم و حیوانات . (برهان ). سرین مردم . (فرهنگ رشیدی ) (ادات الفضلاء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی