سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابه هذا الکتاب رعایه لذوی الالباب | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شنیدی که بود پنبهزنی مفلس و قلتبانش خواند زنی گفتشای زن مرا به نادانی مفلس و قلتبان چرا خوانی چه بود جرم من چو باشم من مفلس از چرخ و قلتبان از زن زیرکی را که دل نخواهد رنج عافیت کنج به قناعت گنج هرکه این کنج و گنج بگذارد کس از او او ز کس نیازارد زانکه در دهر سگ پرستانند راست چون موش آفت نانند صدهزاران فتوح در یکدم به بر آید ز آدم و عالم بیدل و دین ازین خداوندی به خدای ار تو هیچ بربندی دور شو زین جهان که آن تو نیست چه بوی آن او که آن تو نیست بیتو ایام کارها کردست چون تو بسیار کس رها کردست پیش از این بس که بود چرخ کبود زین سپس بس که نیز خواهد بود بر وفای زمانه کیسه مدوز بگذرانش به قوت روز به روز بر براق خرد نشین پیوست دور باش از هوای گاوپرست چه کنی خویش خویشت اللٰه بس هرچه زو بگذری هوا و هوس صدق به صدق مخرقه یله کن ساز کشتی به بحر در خله کن ذرهای صدق به که اندر راه بجز از صدق نیست هیچ پناه آهو از صدق اگر شود آگاه شیر گیرد به کمترین روباه بهاقلی بسنده کن در راه چند از این باقلی کرمک خواه قوم موسی چو از براق خرد دور ماندند درگذرگه بد از سمند هدی گسسته چو چنگ رختادبار بسته بر خر لنگ از نهاد نهال صد ساله بیخ بر داد شاخ گوساله از هوا این چنین بسی بینی مگسی را چو کرگسی بینی خرمگس کم حیات بسیار آز کرگس اندک نیاز افزون ناز مگسی با حدث قناعت کرد کرگس اندر هوا شجاعت کرد زان قناعت بضاعت و خواریست زین شجاعت شناعت و زاریست کارت آن به کز آن رهد عاقل انست آن به کز آن رمد جاهل سینه را همچو چرک ساز حصار زان سپس باش گو جهان پر مار سینه را هرکه حصن خود سازد ملک هفت آسمان بدو نازد عمر بر مرد غمر چه فروشی در هوا و هوس چرا کوشی با دو چشم پر آب رخ به دل آر خنده بیهده به گل بگذار که بهین مایه از ره جد و جد سنت احمدست و فرض احد طاعت ایزدی بضاعت را سنت احمدی شفاعت را فرضاللٰه چون به جای آری عرش را سر به زیر پای آری سنت مصطفی چو بگزاری کافر و گبر را نیازاری خوی خود را بدین دو نیکو کن سنت این و خدمت او کن
آن شنیدی که رفت نادانی به عیادت به درد دندانی گفت با دست از این مباش حزین گفت آری ولیک سوی تو این باد باشد چو بیخبر باشی آب و آتش چو خاک برپاشی بر من این درد کوه پولادست چون تو زین فارغی ترا بادست چون دل و دست همزبان دارم عافیت به چو این و آن دارم چژک را چون نه تیغ و نه سپرست سینه مرچزک را حصار سر است لاجرم زین کند زمین شدیار لاجرم زان حصار گیرد مار من ز بهر تو مانده اندر کنج تو لقب کرده مر مرا ناکنج تخم تا در زمین نمانده سه ماه بر ازو کی خوری به خرمنگاه در زمستان سه مه بیاساید پس بهاری چنان بیاراید من که در خانه خود چنین باشم از پی خوان اهل دین باشم چون همی خوان دانش آرایم کی ز مطبخ به سوی باغ آیم کم از آن کز تو رخ نهان دارم مرده نفس را روان دارم از بلا کنج از آن نپردازم تا ترا کنج عافیت سازم تا دلم چون بهشت نور دهد نور تنها نه صد سرور دهد زان همی در به رخ فراز کنم تات صد در ز عقل باز کنم نبود نیز گرد هر کلبه خانه و کوی گرد چون گربه بلکه مرد سخن به هر جایی چون زنان کم جهد به هر پایی جان گوینده چون نکو گوید زاب جان روی دل همی شوید بیشه نظم را چو شیر بود جان نه زین چار طبع چیر بود خود مرا نیست بیتو زهره و بس خیرهرویی و بیخودی چو مگس چون نه مردان طمع و پر خاشم خاره را خیره خیر چه تراشم گورخر چون نداد کس را دست نه ز پالان و رنج بار برست گرچه شد ز اهل روزگار جدا چه کمست آخر از مگس عنقا سوسماری که فارغست از آب چه سر آب نزد او چه سراب تو مرا گوییای خر طناز سوی درگاه این بزرگان تاز نکنی خدمت این بزرگان را سخت بیحرمتی دل و جان را کی شود سوی لاهی اللهی عاشق تابه کی شود ماهی زال چون ماده گاو بگذارد کی سپاس سبوس بردارد باغ دین و خرد بود خلوت پرده نیک و بد بود خلوت هرکه خلوت گزید راحت دید خلوت آمد مراد را چو کلید باز دارد به خاصه بهر ورع کهنه نو ترا ز ننگ طمع ضد با ضد یار چون باشد اشتر بیمهار چون باشد
آن شنیدی که مرغکی در شخ دید در زیر ریگ پنهان فخ گفت تو کیستی چنین بد حال گفت هستم ستوده ابدال چیست این زه که بر میان داری به چه معنی همی نهان داری گفت این زه نگاهدار من است در بد و نیک نیک یار من است من میان بسته بهر طاعت را گوشه بگزیدهام قناعت را گفت این گندم از برای چراست در میان دو چیز از چپ و راست گفت هستم به قوت حاجتمند هست حیوان به قوت اندر بند راتبم گندمیست هر روزی از یکی پارسای دلسوزی هیچ بازت ندارم ار بخوری راتب روز من اگر ببری سر فرو کرد و گندمک برکند حلقش از حلقها بماند به بند مرغ گفتا که من شدم باری مفتادت چو من خریداری هیچ فاسق مرا ز راه نبرد زاهدی کرد گردنم را خرد به خدایم فریفت مکاری این چنین نابکار غداری هرکه او بهر لقمه شد پویان زود مانند من شود بیجان کردهام اختیار غفلت و جهل زین چنین عالمی پر از نااهل من وفایی ندیدهام ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان