سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب السادس فی ذکر نفس الکلی و احواله | حکایه و مثل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گفت بهلول را یکی داهی جبهای برد بخشمت خواهی گفت خواهم دویست چوب بر او گفت چوبت چه آرزوست بگو گفت زیرا که در سرای غرور راحت از رنج دل نباشد دور از پی آنکه در سرای سپنج هیچ راحت نیافت کس بیرنج اندرین منزل فریب و غرور راحت از رنج دل نبینم دور جبه مرد زهد و سنت اوست زانکه تصحیف جبه جنه اوست جبه برد را چه خواهم کرد جبهای بخش نام او آورد زانکه اندر سرای راحت و رنج از پی نام خود نه از سر خنج هرچه گردون به خلق بسپردست نام جمله به نزد من بردست راز این کلبه نفس غمازست عقل کل گنجخانه رازست چه ستانی ز دست آنکس قوت که کند درس علم مات یموت