سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب السادس فی ذکر نفس الکلی و احواله | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شنیدی که در گه عیسی خواست باران به حاجت از مولی رفت و با قوم خود به استسقا کر هرکس ز عجز خویش دعا به اجابت دعا نشد مقرون گشت عیسی از آن سبب محزون ناگه آمد ندا که مجرم را از میان کن برون که مکرم را با گنهکار نیست راه رضا نشنود از گناهکار دعا بازگشتند جمله آن انبوه که جهان بود از آن گروه ستوه جز یک اعور نماند با عیسی جان ما باد جانش را به فدا گفت عیسی چرا نرفتی تو پشت چون دیگران نخفتی تو تا تو بودی بگو گنه کردی نامه خویشتن سیه کردی گفت روزی همی به رهگذری سوی نامحرمی زدم نظری هم بر آنجای کان نظر دیدم طمع از جان خویش ببریدم قدم از خشم بر نکندم من تا مر این چشم برنکندم من چون ظفر یافت دیو بر چشمم چشم کردم سیاه چون وشمم تا ظفر یافت دیو بر بصرم دیده را دور کردم از نظرم آنچه از من نصیب شیطان بود گشته مر دیو را به فرمان بود دور کردم ز خویشتن یک راه تا نمانم رهین خشم آله گفت عیسی بگوی زود دعا که تویی در زمانه خاص خدا دست بر کرد زود مرد امین عیسی اندر عقب کنان آمین دست برداشت مرد دینی زود بود یزدان ز فعل او خشنود در هوا زود گشت میغ پدید ابر باران گرفت و میبارید از چپ و راست سیلها برخاست رودها ره گرفت از چپ و راست هر که را برگزید یزدانش بر زمانه رواست فرمانش گر تو فرمان حق بری، فرمان بدهی بر زمانه چون شاهان نظری کان نبایدت منگر تا نیابی تو از زمانه خطر هرکه او ننگرد به ناشایست نکشد رنج و غم به نابایست سهمی است از سهام دیو لعین هر نظر کان نشاید اندر دین عاشقی جز به اختیار خطاست آه عاشق به اختیار کجاست ز آب پشت آبروی بگریزد کاب پشت آب رویها ریزد کرد پر بادت اندرین عالم انده آب پشت و نان شکم اینت چابک سوار در تگ و تاز که پیاده بماند با مهماز
دید وقتی یکی پراگنده زندهای زیر جامهای ژنده گفت این جامه سخت خلقانست گفت هست آن من چنین زانست چون نجویم حرام و ندهم دین جامه لاابد نباشدم به از این هست پاک و حلال و ننگین روی نه حرام و پلید و رنگین روی چون نمازی و چون حلال بود آن مرا جوشن جلال بود درد علت چو درد دین نبود مرد شهوت چو مرد دین نبود هنر این دارد این سرای سپنج شره پانصدش بود کم پنج عشق او چون سر خطا باشد کی ترا آن ز حق عطا باشد خنک آن کس کزو بدارد دست نبود همچو ما غرورپرست
گفت مردی ز ابلهی رازی با یکی بدفعال غمازی مرد غماز پیش هر اوباش راز آن مرد کرد یکسر فاش طیره گشت ابله از چنان غماز گفت با مرد کای بد بدساز راز من فاش کردیای نادان همچو پرخاش پتک بر سندان دل من کرد قصد پاداشن افگنم در سرای تو شیون نوحه دانم یکی به شست درم وآن هفتاد نیز دانم هم ضایع این رنج را بنگذارم حق سعیت بوجه بگزارم بیسبب مر مرا بیازردی آنچه ناکردنی بود کردی به مکافات آن شوم مشغول تا که از سر برون کنی تو فضول رفت ناگه برو و زخمی زد مرد غماز گشت کارش بد مرد غماز کشته شد ناگاه کار ابله ز خشم گشت تباه پادشه مر ورا سبک بگرفت عوض وی بکشت اینت شگفت بیسبب خیره کشته گشت دو مرد زانکه ناکردنی به جهل بکرد