سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب السادس فی ذکر نفس الکلی و احواله | اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیته و یشرح الصدور الضیقه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شکر انصاف بر زبان بهار گفت بلبل چو مردم هوشیار شکر عدل بهار پیش اله دل گل گوید از زبان گیاه دشتها پر لحاف بیبالین باغها پر عروس بیکابین گفت قرآن به لفظ همچون در مرد دامن کشیده را فانظر تا ببینی به چشم عقل پژوه بر گریبان دشت و دامن کوه از پی نقشهای جانآویز اختران نقشبند و رنگآمیز باغ پر تختهای سقلاطون راغ پر فرشهای بوقلمون شاخها حلهپوش و مشک آغوش دشت عنبر نهاد و مینا پوش شبنم اشک چون سهیل و سها روی چون بامداد روی گیا عنبرین گشته از نسیم صبا از مسام زمین مشام هوا سرو چون حور سبز پیراهن مشک و عنبر دمیده بر دامن باغ مانند عطر مشک آگین راغ مانند زلف حورالعین چشمه اشک چشم من بشتاب تا در باغ رفته از لب آب خامه بر کار کرده شست بهار زلف کوتاه کرده دست بهار نی چنانست گردش بیباک زلف شب را گرفته کش سوی خاک گر بخواهد به حکم خلق کمال خون کند مشک و مشک خون در حال صفت گل کنون به قوت دل گفت بلبل چو مردم عاقل دشتها را لباسها رنگین باغها را ز حلهها آذین کوه پر نقشها همه زیبا اختران نقشبند بر دیبا شاخ مانند عقد پر لؤلؤ باد مانند نافه آهو باغ پرحقههای در و گهر راغ پر شفشههای نقره و زر گنج قارون به دامن سنگی زیب حورا عیان به هر رنگی قطر باران چو دانههای گهر بر شقایق چکیده همچو درر قمری و فاخته فراز چنار برده از عاشقان شکیب و قرار سرو چون حور در میان چمن سمن مشکبیز پیرامن پایه ابر همچو در خوشاب آمد از حد ارمن و سقلاب مرغ نالان فراز گلبن گل مست بیمطربان و ساغر مل ابر شسته ز روی هامون پاک هرچه آلایشست از رخ خاک راز دل کرده جمله عالم فاش زیرکان زمانه چون اوباش خانه بگذاشته همه زن و مرد سوی صحرا برون شده پی خورد خنک آنکس که او به فصل بهار لذتی دارد او ز بوس و کنار خانه چین گشاده منظر اوی شاه قیصر نموده دختر اوی خم زلف بنفشه دل جوی عود خامست رسته بر لب جوی ناف آهو چو خورد سنبل دشت بویش از کوه قاف و طور گذشت