سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب السابع فصل فیالغرور و الغفله والنسیان و حبالامانی والتهور فی امور الدنیا و نسیانالموت والبعث والنشر | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شنیدی که پیر با همراه گفت چون شد ز همرهیش آگاه از سر و سینه بهر صحبت یار پای سازم به ره چو مور و چو مار گر تو کار سفر همی سازی تو ز من خواه و گیر جان بازی همرهت باشم و ز دزد و هراس کم ز سگ مر ترا ندارم پاس بس عجب نبود ار چنین باشم گر کنم با سگی قرین باشم بندم از جد و جهد و عشق و طلب بر گریبان روز دامن شب خود ز یاران نباشد ایچ محال کین سگی کرد سیصد و نه سال خفته اصحاب کهف و سگ بیدار پاس همراه داشت بر در غار راه چون مار و غار دارد ساز یار در غار مار دارد باز مصطفی را به دفع هر مکری یار بایست همچو بوبکری آب را گر نه آتشستی یار خاک فعلستی و هوا آثار
آن شنیدی که گفت دمسازی با قرینی از آن خود رازی گفت کین راز تا نگویی باز گفت خود کی شنیدهام ز تو راز شرری بود کز هوا پژمرد از تو زاد آن زمان و در من مرد سر ز نامحرمان نهان باید ورنه محرم چو بشنود شاید دوست محرم بود به راز و نیاز پیش محرم برهنه باید راز در ره سیل و رودها خفته سخن گفته به که ناگفته راز جز پیش عاقلان مگشای دل خود جز به اهل دل منمای آن نبینی که تخمها در گل ننماید به هیچ ظالم دل کم ز خاکی و خاک نعمت ساز از زمستان نهفته دارد راز چون هوا دست عدل بگشاید راز و دل جمله خاک بنماید راز در زیرکان نهان باشد زانکه هشیار بدگمان باشد هرکه در روز راز گستردهست ابجد از لوح عقل بستردهست سر والشمس چون دلش دریافت نه ز واللیل بدروار بتافت گفت کین سوز پردهساز منست شب معراج روز راز منست
بود اندر سرخس یک روزی مجلسی بس به رونق و سوزی مجلسی پر ز ناله و شیون گفت آن صدر دین و فخر زمن آن چو موسی ز شوق بر سر طور بوالمفاخر محمد منصور من بدان مجلس اندرون بودم زان عبارت به دل برآسودم این حکایت ز روی نکته براند در معنی درو به رمز افشاند بشنو این را که هست قول سدید که به جایی مگر که پیر و مرید درفتادند چون سماعی بود دیو را اندر آن دفاعی بود وجد افتاد هردو را بتمام درگذشتند از حلال و حرام پیر میرقص کرد در حالت زانکه از شوق بود با آلت دید مردی مرید آهسته زیر زنار بر میان بسته گفت کای پیر این امانت کیست بسته زنار بر میانت چیست پیر گفتش کهای فضول نیوش سر چو دیدی خموش باش خموش کین نه زنار بلکه زنهارست روضه روح را چو انهارست از پی قهر نفس بیدینم بستن کستی است آیینم تا بداند که گبر بیقدرست کار او پیش صدر دین غدرست هر سحر کو ز خواب برخیزد پیش کو شر و فتنه انگیزد من کنم عرضه بر وی این زنار تا ز پندار بد شود بیدار گویمای گبر آنکه این دارد از کجا نیم ذره دین دارد ز اهل ناری نه در خور نوری دام دیوی نه حله حوری تا در آن دم بتر ز خویش ز شر نشناسد کسی ز جمله بشر نکند کبر و کین نیامیزد از ره جهل و حمق برخیزد تا بدین فن ز عجب و استکبار باز دارم ورا به لیل و نهار هم سلامت بود مرا ز شرش هم به خود نبود از بطر نظرش