سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب السابع فصل فیالغرور و الغفله والنسیان و حبالامانی والتهور فی امور الدنیا و نسیانالموت والبعث والنشر | اندر موعظت و نصیحت گوید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صحبت زیرکان چو بوی از گل عظت ناصحان چو طعم از مل بیغرض پند همچو قند بود با غرض پند پای بند بود در مشام خرد چه زشت آید هر نسیمی که نز بهشت آید بهر اندام دادن اوباش دل چو سندان زبان چو سوهان باش بشناسی ز راه دیده روح فاتحه دین چو روی داد فتوح وسعت آنجا که راه یزدانست تنگی اینجا که بند انسانست ان فی دیننا بخوان و بمان فی کبد را برآن و تیز بران راه یزدان ره فراخ آمد گلشن و بوستان و کاخ آمد هر مشامی کزین نسیم بهشت نتواند شنید باشد زشت