سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب الاول: در توحید باری تعالی | من زهد فیالدنیا وجد ملکا لایبلی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بود پیری به بصره در زاهد که نبود آن زمان چنو عابد گفت هر بامداد برخیزم تا از این نفس شوم بگریزم نفس گوید مرا که هانای پیر چه خوری بامداد کن تدبیر بازگو مر مرا که تا چه خورم منش گویم که مرگ و در گذرم گوید آنگاه نفس من با من که چه پوشم بگویمش که کفن بعد از آن مر مرا سؤال کند آروزهای بس محال کند که کجا رفت خواهیای دل کور منش گویم خموش تا لب گور تا مگر بر خلاف نفس نفس بتوانم زدن ز بیم عسس بخ بخ آنکس که نفس را دارد خوار و در پیش خویش نگذارد