سن ین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سن ین . [ س ِ ی ِ ] (اِخ ) از علمایی که برای خواندن خط هیت ها متحمل زحماتی شده اند و کار زیاد کرده اند. (ایران باستان ج ١ ص ٤٩).
سنین . [ س ِ ] (ع اِ) ج ِ سنة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث ) : خواست از ری خسرو ایران مرا بر پشت پیل خود ز تو هرگز نیندیشید در چندین سنین . منوچهری . بسته ٔ فرمان تو شهور و سنین است بنده ٔ فرمان تو زمین و زمانست . مسعودسعد. بخدایی که صنع و حکمت او ماند از گردش شهور و سنین . مسعودسعد. گر بمثل روز رزم رخش تو نعل افکند یاره کند در زمانش دست شهور و سنین . خاقانی . برای مجلس اُنست گلی فرستادم که رنگ و بوی نگرداندش شهور و سنین . سعدی . ◄ سالهای قحط. (غیاث ) (از اقرب الموارد). ◄ قحط. (غیاث اللغات ).
سنین . [ س َ ](ع اِ) سونش و سنگ و آهن و جز آن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). اجزای صغار است که در وقت سودن دو سنگ بهم میرسد. (فهرست مخزن الادویه ). ◄ (ص ) زمینی که گیاه آن را خورده باشند. ◄ همزاد و هم سن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ تیز کرده از کارد و مانند آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).