سمین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سمین . [ س َ ] (ع ص ) فربه . (غیاث )(مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) : حاسدم خواهد که او چون من همی گردد بفضل هرکه بیماری دق دارد کجا گردد سمین . منوچهری . علم جوی و طاعت آور تا بجان زین تن لاغر برون آیی سمین . ناصرخسرو. بس ظریفند و لطیفند و سمین لیک مادرشان بود اندر کمین . مولوی . سجده کرد و گفت کاین گاو سمین چاشت خوردت باشد ای شاه امین . مولوی . ابلهی رادیدم سمین و خلعتی ثمین در بر. (گلستان ). ◄ مقابل غث در سخن به معنی کلام استوار و متعین . (اقرب الموارد) : و میفرستاد سوی بلخ و غث و سمین بازمی نمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٠). چون صدق با کذب و غث با سمین و صواب با خطا امتزاج و اختلاط پذیرد تمیز عسر شود. (تاریخ بیهقی ص ١٦). گرچه در تألیف این ابیات نیست بی سمین غثی و بی غثی کروت . انوری . و از هرچه حادث شود غث و سمین و... بدانی . (سندبادنامه ص ٨٧). ◄ (اِ) چیزی باشد سپید مشابه بشحم که در گوشت حیوان فربه پیدا آید بهندی رواج گویند. (غیاث ) (آنندراج ).