سمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سمک . [ س َ م َ ] (ع اِ) ماهی . ج، اسماک، سموک . (غیاث ) (آنندراج ) : نگویم دد و دام و مور و سمک که فوج ملایک بر اوج فلک . سعدی . ◄ (اِخ ) در فارسی اکثر به معنی آن ماهی مستعمل میشود که زیرزمین است و برپشت آن ماهی گاو و بر شاخ آن گاو زمین قرار دارد. (آنندراج ) (غیاث ) (از ناظم الاطباء). ماهی که زمین بر روی اوست . (اساطیر) (فرهنگ فارسی معین ) : چنین است کردار گردان فلک یکی بر مه آرد یکی بر سمک . فردوسی . مغز او خود نسب دور است و پاک نیست جنسش ازسمک کس تا سماک . مولوی . ◄ (اِخ ) برج حوت : با سمک گردون مساوی و با سماکین موازی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
سمک .[ س َ م ُ ] (اِ) رعنا و رعنایی که بی عقل و بی عقلی و بی هنری باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). رعنایی . بی عقلی . بی هنری . مرادف سبک . (آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ).
سمک . [ س َ ] (ع مص ) بلند کردن وبلند شدن . (المصادر زوزنی ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ بلند گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (غیاث ). ◄ (اِ) سقف خانه . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آسمانه . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٩). ◄ قامت و بلندی از هر چیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بلندی . (غیاث ). از بالای خانه تا زیر آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بالا. (التفهیم ) : سمک کعبه بیست وهفت ارش است . (حدود العالم ). هر خشتی یک گز و نیم بطول و همین قدر عرض و چند یک بدست سمک آن . (مجمل التواریخ و القصص ). طول مسجد نودوسه ارش بود و طول سمک ده ارش . (تاریخ طبرستان ).