سموم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سموم . [ س ُ ] (ع اِ) ج ِ سم . یعنی زهرها. (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : سر حد بادیه ست روان پاش بر سرش تریاق روح کن ز سموم معطرش . خاقانی . سموم افاعی ظلم را بتریاق دواعی انصاف تدارک میکنند. (سندبادنامه ص ١١٨). رجوع به سم شود.
سموم . [ س َ ] (ع اِ) باد گرم . ج، سمائم . (غیاث ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مجمل اللغة) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٩). باد گرم (ویؤنث ) ج، سمائم . و برخی گفته اند سموم مخصوص روز است و گاه بشب آید و حرور مخصوص شب و گاه بروز آید. (ناظم الاطباء) : چاه دم گیر و بیابان و سموم تیغ آهخته سوی مرد نوان . خسروانی . جز بوی خلق او نشناسد سموم تیر جز تف خشم او نبرد زمهریر دی . منوچهری . دم پادشاهان امید است و بیم یکی را سموم و دگر رانسیم . اسدی . عنف و لطف تو بهر وقت خزانست و بهار خشم و عفو تو بهرحال سموم است و صباست . مسعودسعد. که نسیم صبای لطف تو شد شب و روز مرا سموم و حرور. مسعودسعد. آن کز نسیم تف سموم سیاستش خون در عروق فتنه ز خشکی چو روین است . انوری . در گلشن زمانه نیابم نسیم لطف دور از سموم غصه بگلشن درآورم . خاقانی . در سموم ستم و حرور حوادث و انیاب نوایب روزگار مرفه و منعم اند. (سندبادنامه ص ١١٨). در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی . (گلستان چ یوسفی ص ١٤١). ♦ باد سموم ؛ باد گرم، باد سموم بادی است که در بیابانهای سوخته گذشته باشد و بخار دودناک که از زمین برخیزد با وی یار باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). باد سموم آن باشد که هرچه بگذرد بسوزد و هلاک کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) : ز تف دهانش دل خاره موم ز زهر دمش باد گیتی سموم . اسدی . از آن خاک جوشان باد سموم نمودند راهش به آباد بوم . نظامی .